close
تبلیغات در اینترنت
موفقیت

درباره وبلاگ

این وبلاگ همانند دیگر وبلاگهای من در جهت رسیدن به موفقیت راه اندازی شده است
آرشيو مطالب
نظر سنجی
لينك دوستان
آمار وبلاگ
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز : 1
» بازدید دیروز : 0
» هفته گذشته : 1
» ماه گذشته : 12
» سال گذشته : 68
» کل بازدید : 2576
» کل مطالب : 3
» نظرات : 0
امكانات
پشتیبانی
لينك باكس و بنر
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سايت موفقیت خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد . براي سريع تر رسيدن به مطلب مورد نظر از آرشيو موضوعي استفاده كنيد همچنين ميتونيد به آرشيو مراجعه كنيد. براي تبادل لينك , لوگو ,بنر يا آر اس اس از طریق نظرات به ما اطلاع دهید .
سخن توپ

درباره : <-PostCategory->


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردين 1389 توسط هادی اصغرزاده| تعداد بازدید : 505 | لينك ثابت |

داستان آموزنده

درباره : <-PostCategory->


دو گدا در يكي از خيابان هاي شهر رم كنار هم نشسته بودند. يكي از آنها

صليبي در جلو خود گذاشته بود و ديگري ستاره داوود. مردم زيادي كه از آنجا

رد مي شدند به هر دو نگاه مي كردند ولي فقط تو كلاه كسي كه پشت

صليب نشسته بود پول مي انداختند.

كشيشي كه از آن جا رد مي شد مدتي ايستاد و ديد كه مردم فقط به

گدايي كه پشت صليب نشسته پول مي دهند و هيچ كس به گداي پشت

ستاره داوود چيزي نمي دهد. رفت جلو و گفت: «رفيق بيچاره من، متوجه

نيستي؟ اينجا يك كشور كاتوليك هست، تازه مركز مذهب كاتوليك هم

هست. پس مردم به تو كه ستاره داوود جلو خود گذاشتي پولي نمي دهند،

به خصوص كه درست نشستي كنار دست گدايي كه در جلو خود صليب

گذاشته است. در واقع از روي لجبازي هم كه باشد مردم به او پول مي

دهند نه به تو.»

گداي پشت ستاره داوود بعد از شنيدن حرفهاي كشيش رو به گداي پشت

صليب كرد و گفت: «هي "موشه" نگاه كن كي اومده به برادران "گلدشتين"

بازاريابي ياد بده؟»

(گلدشتين يك اسم فاميل معروف يهودي است).

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردين 1389 توسط هادی اصغرزاده| تعداد بازدید : 387 | لينك ثابت |

داستان زیبا

درباره : <-PostCategory->


 

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند
مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می
خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می
توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست
مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می
توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار
تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. “

جینی قبول کرد… او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می
داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :

      - جینی ! تو من رو دوست داری؟
      -
اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
      -
پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
      -
نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش
برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در
مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله ؟
      -
نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید :

      - جینی ! تو من رودوست داری؟
      -
اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
      -
پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
      -
نه پدر، گردن بندم رو  نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم،
او موهایش خیلی نرم و لطیفه ، می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟ 
      -
نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست

و دوباره روی او را بوسید و گفت : ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب
ببینی. “

چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت
نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : ” پدر، بیا اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن
بند اصل و زیبا رابرایش هدیه بدهد

این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!
او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.

این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنمسبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است… »

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردين 1389 توسط هادی اصغرزاده| تعداد بازدید : 217 | لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر